دلتنگی های ناصر

عشق ثابت کردنی نیست احساس کردنی است

نفس خانوم

 

 

تا دوباره دیدن تو

 

شنیدن ، بوییدن تو

 

دست و رویم را نخواهم شست

 

 ای عطر درست

 

 

 

تا دوباره گفتن از تو

 

لمس پوست تو از نو

 

واژه هایم را نخواهم کشت

 

ای شعر درشت

 

 

 

دم دم باز دم ، دم دم باز دم

 

نفس بکش در آرامش

 

نفس بکش پر خواهش

 

 

 

شب ، تو را با من دید

 

دل دریا لرزید

 

همه تنها ، ما اما جفت

 

شب به ما ، از ما گفت

 

ماه بغ کرد و شکست

 

شبنمی شور به چشم تو نشست

 

 

 

دم دم باز دم ، دم دم باز دم

 

نفس بکش در آرامش

 

نفس بکش پر خواهش

 

 

 

نفس خانوم ، نفس جانـم ، نـفــس بـکــش

 

 

چقدر مست وصال بودیم و شور جوانی در سر داشتیم

چقدر نگاهها عاشقانه گره می خوردند و چقدر زیبا لبها را برای گفتن احساسمان

می جنباندیم......ولی روزگار شاهد زیبایی ما نبود..!!

ناگهان برداشتی آن نگاه  دل ربایت را از نگاهم

ناگهان ترسان شد دل خوش باور آن احساسم!

آسمان بغضی کرد

دل دریا لرزید

آتش از سردی احساس به خود می پیچید

شانه هایم پر بود...پر از غم    پر از سنگینی    دستها دور از هم

وچه امواج غریبی می رفت

رد پاها را شست!!!جای آن ها شنی از غربت و تنهایی نشانم می داد و

چه خاموش شد آن لحظه...که می رفتی!

آرام دست به چشمان غمینم بردم   پر از مروارید  پر از دانه ی برفی

در دلم غوغا بود من چه کردم که دلت با من نیست...؟؟

شانه هایم سنگین   گوشهایم گرم است   گرم امواج صدایی شیرین و تو با لحن عمیقت گفتی:

دوست می دارمت ای یاس سفید...

چشم هایم جا ماند از تمام برف ها    آن توهم به سرم خورد که با احساسی   ولی انگار دلم هم با

 توست... ای خدایا . . . . . .او که رفته....  این صدایش !  ؟ این نگاهش ! ؟

با تمام آن غبار خستگی ها گردنم چرخی خورد و تو آرام لبت را به لبم چسپاندی و که گفتی:

دوست می دارمت ای یاس سفید...

حال دیگر باورم شد تو نرفتی ... پشت سر می خواستی دل من لرزانی و به

آن دل گرمی با صدایی فریاد گفتمت: با تو خواهم ماند گل یاس سفید...!!

و به اندازه ی اشکهای ریزان به زمانه گفتیم تو نباشی دلها

 چه معصومانه گره خوردند باز!!!!

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦