دلتنگی های ناصر

عشق ثابت کردنی نیست احساس کردنی است

کلاغهای سفید

تموم توانموجمع کردم وگفتم براهمیشه فراموشش میکنم

خودش روشهرش روتموم خاطراتش رو

براهمیشه ازاین شهرمیرم تادیگه نبینمش بلیط هواپیماروخریدم ولی گفتم بزار

براآخرین بارکه تواین شهرم باتاکسی برم که بیشترتواین شهرنفس بکشم

موقعی که ازتاکسی پیاده شدم نگاهم بانگاهش گره خورد

کنارم راه میرفت ولی سرد

نگاهم میکردبیروح

چرانمیتوانم ازذهنم نگاه زیبایش راپاک کنم...

انگارهزارباراورازیسته ام انگارآشناباروح من که نه یک روح بوده درکالبدتن من

انگارهزارسال درتن اوزیسته ام

اندام ظریفش زندان دل من شده ونگاه سنگینش طعم سکوت را

جرعه جرعه بامن میبلعد ...

ایکاش تنهااوبود درقلب من ...

ایکاش تنها من بودم درقلبش...

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥