دلتنگی های ناصر

عشق ثابت کردنی نیست احساس کردنی است

نسوان مطلقه معلقه

پدر من دمپختک می خورد، دود می خورد، پدرم غصه می خورد

پدرم عاشق دم پختک بود. دم پختک یک جور غذایی است  زرد و بدمزه که با ترشی لیته نوش جان می کنند. پدرم هر وقت می خواست خودش را لوس کند به مادرمان می گفت : خانوم! برای ما یک دمپختک نمی پزی؟ مادرم هم می گفت : وای! ذله شدم از این خرده فرمایش های شماها! اسیری اوردین؟هر روز یکی ،یک هوسی میکنه!

واقعیت این بود که هیچ کس به مامانم کاری نداشت. برای همین هم مامانم برای اینکه نقشش را مهم جلوه بدهد هر ازگاهی باید داد می زد تا ما یادمان بیاید که مادر داریم و از این بابت شکر گذار باشیم. بابام خودش می رفت تو آشپزخونه غذا می پخت. خیلی هم دست پنجول خوبی داشت . به گمانم این رو از عمه بلقیس به ارث برده بود. بابام راستش خیاطی اش هم خوب بود.یک روز دختر خاله ام از در اومد تو دید بابام داره سوزن نخ می کنه و خشتکش را می دوزه. یکهو زد تو صورتش و گفت : اوا، خاک به گورم هوشنگ خان! شما چرا؟

بابام سوزنش را مثل نیزه ی دن کیشوت گرفت تو هوا و عینکش را برداشت و گفت: پس خانم کی؟ لباس خودم جر خورده، خودم باید بدوزم. دختر خاله ام  گفت ولی دوخت و دوز یک کار زنونه است !دوید که سوزن نخ را بگیرد  اما  بابام سوزن را مثل اسلحه گرفته بود و کوتاه نمی آمد . اگه بهش پا می دادی به اون بیچاره فوفوله دوزی هم یاد می داد. گفت ببخشید خانم، من ، هر کاری که یک زن بتونه انجام بده را می تونم انجام بدم… شاید هم بهتر! بعد یک کم به فکر رفت و گفت : به جز زایمان . آن هم به دلایل کاملا فیزیولوژیک ! بین خودمان بماند ، فکر کنم بابام از اینکه واژن نداشت همیشه یک جورایی شرمنده بود.

خلاصه بابام همچین آدمی بود. منظورم اینه که دم پختک خیلی دوست داشت. اما مادرم سرجمع چهار بار هم براش دمپختک نپخت. برای اینکه ما از دمپختک های مامانم متنفر بودیم. شایدم مامانم بلد نبود درست دمپختک درست کند. بابام می گفت دمپختک باید پیاز داغش زیاد باشد ، بعد هم می گفت  زیاد این که چی میخوری مهم نیست. چون هرچی خوردی را باید دیر یا زود دفع کنی. مهم اینه که آدم باشی. مهم اینه که هر شب که میخوابی به اندازه خوراکت کار کرده باشی وگرنه داری غذای یکی دیگه رو میخوری. کلا با مفت خوری موافق نبود.

مامانم همیشه به بابام می گفت خاک به سرت کنن ! هوشنگ. این دخترها پس فردا خرج دانشگاه دارن، هزار کوفت و زهر مار می خوان… اما بابام شونه اش رو می انداخت بالا و می گفت: میگی چیکار کنم؟ از دیوار مردم برم بالا؟ مامانم ته نگاهش یک چیزی تو مایه های این بود که خوب برو بالا دیگه مرتیکه الدنگ!  اما روش نمی شد بگه.

نه اینکه بابام آدم بی خیالی باشه.. بابام آدم  خوبی بود. از اون آدمهایی که این روزها بهشون میگن آدمهای بیخودی. از آدمی که غذای مورد علاقه اش دمپختک باشد چه انتظاری دارید. هیچ وقت به ما نگفت کجا میرین یا چرا و چجوری. البته بابام نگران آینده ما بود. برای همین یک بار اومد در اطاق رو زد و گفت: بچه جون! داری درس میخونی؟ بیشتر بخون. چون من پول ندارم خرج دانشگاه آزاد بدم. سعی کن دولتی قبول شی . برای خودت هم بهتره! خلاصه اینجور آدمی بود.

با همه اینها بابام همیشه می خندید. از در که میومد با همه شوخی می کرد.. به نظر می اومد زیاد هم ناراحت نیست.. تا اون شب که من از مامانم خواسته بودم که از بابام بخواد که یک پول اضافه ای برای یک کار مدرسه  به ما بده. نمی دونم مامانم چقدر اصرار کرد یا چطوری بابام رو چزوند. من هیچی نشنیدم. می دونم که همه چی تو آشپزخونه می گذشت و ما قرار نبود بشنویم. من اومدم رد بشم که دیدم پدرم با اون قد بلند دم در یخچال تا شد. انگار شکست. باورم نمی شد که این بابای منه که اینجوری زانو زده. بعد به گریه افتاد. گفت : ندارم، من یک کارمندم، ندارم، ندارم…من هم نمی خواستم چرخ اینجوری بچرخه … و هق هق زد.

من تو زندگیم صحنه های گه زیادی دیدم. اما این گه ترین چیزیه که تا حالا دیدم. من تا اون موقع گریه ی یک  مرد رو ندیده بودم. اونم گریه ی مردی که همیشه سعی می کرد بخنده. دویدم تو اطاقم و کیفم را برداشتم و از خونه زدم بیرون. رفتم نشستم تو یک باجه تلفن و تا صبح لرزیدم، مثل سگ.  تا شده بودم تو کیوسک تلفن و گریه می کردم. صبح با چشمهای پف کرده برگشتم خونه. بابام و مامانم از نگرانی چشم هاشون داشت در می اومد. اما هیچ کی به من چیزی نگفت. و این آخرین دعوای مامان بابام سر پول بود.

آره چی می گفتم؟ بابام دمپختک دوست داشت.  ما رو هم دوست داشت. همون قدر که هر بابایی بچه هاش رو دوست داره.ما هم دوستش داشتیم. این روزها بابام پیر شده، دمپختک نمی خورد اما دود و غصه می خورد. دوست داشتم انقدر پول داشتم که می آوردمش اینجا و براش تا آخر عمرش هر روز دم پختک درست می کردم. حیف که پول ندارم. می خواهم دم یخچال خم شوم و گریه کنم و بگویم که  ندارم…. ندارم…ندارم. اما دو تا مشکل دارم یک اینکه کسی را ندارم که نگاهم کند ، دو اینکه حتی یخچال به درد بخوری هم ندارم.

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳