دلتنگی های ناصر

عشق ثابت کردنی نیست احساس کردنی است

نقدجالب جدایی نادرازسیمین

جدایی نادر از سیمین" روایت جدال برای رسیدن به حقیقت است. حقیقتی که در زندگی روزمره ما همراه "پنهان " شده است. حقیقتی که به زبان آورده نمی شود. حقیقتی که همه ی ما به آن واقف هستیم اما از آن سخن نمی گوییم. حقیقتی که همراه با یک سکوت که "بلندترین فریاد" است بیان می شود. همچون یک راز عمومی! دقیقن همچون سیمین که در ابتدای فیلم در محضر دادگاه در پاسخ به این که چرا نمی خواهد دخترش در این کشور بزرگ شود؟ تنها "سکوت " می کند. سکوتی که هزاران معنا دارد و در همان اولین سکانس فیلم تماشاگر را میخکوب می کند.

فیلم فرهادی برای تمام مخاطبان آشناست. چون آدم های فیلم آشنا هستند. صحنه آغاز فیلم با تکثیر شناسنامه ها نشان می دهد که این آدم ها و هویت شان در این جامعه در حال تکثیرند. همان قدر که سیمین برای بسیاری از زنان مدرن ایرانی که گرفتار در مناسبات سنتی این جامعه سوخته اند و ساخته اند، سکوت کرده اند و در نهایت اگر توانسته اند فرار! آشناست. نادر برای مردانی که می خواهند بایستند و مقاومت کنند و هنوز پایبند پدران و سرزمین پدری که بیمار است و بر روی تخت افتاده و آلزایمر گرفته است، آشناست. ترمه برای نسلی پادر هوا که میان این وضعیت گیر کرده است و نمی تواند انتخاب کند و تنها با اشک سخن می گوید، آشناست.

 

پدر بزرگ نماد " پدر- سرزمین"ای است که آرام آرام مضمحل شده است. بر تخت افتاده. و از همه مهم تر فراموشی آورده است. به سیمین وابسته است. دست سیمین را می گیرد که نرود. رابطه ی پدر بزرگ با کودک . ارتباط معنایی که بین زندده ماندن پدر بزرگ و مردن کودکی که هنوز متولد نشده است. کودک شدن دوباره پدر بزرگ با رفتن سیمین و خیس کردن خودش از اضطرابی که این رفتن دارد. قهر کردن و سکوت بی پایان پدر بزرگ بعد از بسته شدن به تخت. گوش دادن به قصه شب .. همه و همه دارد نشان می دهد که این "پدر – سرزمین" پیر می بیند می فهمد اما کاری از دستش بر نمی آید!

راضیه برای زنان فرودستی که برای اثبات حقیقت و گرفتن حق شان تمام مقدساتشان را وسط می آورند و از شوهرشان به اندازه خدا می ترسند، آشناست. و خود تصمیم نمی توانند بگیرند و باید تمام "مسائل" را تلفنی بپرسند.

و اما حجت! حجت آن بخشی از همیشه حذف شدگان، له شدگان این جامعه است که دیگر حتا نمی توان آنان را از زندان ترساند. همیشه فرودستان تاریخ که نمی توانند خوب حرف بزنند اما سرشان را محکم بر درب دادگاه می کوبند تا حق شان را این بار بگیرند. جای زخم خشمشان هنوز بر در و دیوار قانون باقی مانده است. کسی که می خواهد صابت کند که او هم انسان است. فرزندش "توله سگ نیست" کسی که بی کار است اما بی شرف نیست. کسی که بی پول است اما بی عزت نیست. کسی که عصبی است اما حاضر است خودزنی کند اما دست روی زنش بلند نمی کند و صبح تا شب مثل حیوان همدیگر را کتک نمی زنند. برای من حجت آشنا ترین کاراکتر این فیلم بود. فردی که به نمایندگی از طبقه اش می خواست حق اش را این بار بگیرد، اما دشمن و حق خور را اشتباه گرفته است. نگاه حجت به دستان پر پول نادر در اولین رویارویی در بانک او را به خطا می اندازد. او خیال می کند نادر ان "طبقه پولداری" است که با خوردن حق وی به پول رسیده است. در حالی که نادر به همان اندازه ی حجت "بد بختی و گرفتاری" دارد. این سو تفاهمی است که بین طبقات فرودست جامعه ما و با طبقه مدرن متوسط وجود دارد. که بین هم فاصله ی افسانه ای تصور می کنند در حالی که همه در یک سیستم که مبنایش بر " سود" است گرفتار امده اند و برای کسب سود " حقیقت " را قربانی می کنند. این واقعیتی است که حقیقت در پیشگاهش می میرد.

 

حجت در این جا کسی است که دیگر "چیزی برای از دست دادن ندارد" و از زندان هم نمی ترسد! و تنها زنجیری بر پا و دستش مانده است. نگاه سمیه "دختر کوچک حجت" به زنجیر های پای زندانی در راهروی دادگاه و لبخند متقابل زندانی نمادی از این جمله بزرگ تاریخ است. این طبقه "چیزی جز زنجیر هایش" برای از دست دادن نداریم. کلیدی ترین بخش فیلم در این جا آن سکانسی بود که بعد از درگیری حجت با قاضی در دادگاه دوربین ترمه و مادر بزرگ را نشان می داد که در راهروی دادگاه کتاب تاریخ می خواند و می گوید در زمان ساسانیان مردم به دو طبقه اشراف و ادم های معمولی تقسیم می شدند. ترمه در این جا تاریخی را می خواند که تاکنون همان گونه ادامه داشته است. تاریخی که سرتاسر مبارزه طبقات بوده است.

اما مسئله اصلی جدایی نادر از سیمین نوع برخورد آدم ها با حقیقت است. آدم هایی که وقتی در تودر توی واقعیت های زندگی روزمره گرفتار می آیند حقیقت را فدای واقعیت می کنند. واقعیت زندان آن قدر ترسناک بود که نادر حقیقت دانستن حامله بودن راضیه را نگفت. نادر که می خواست جلوی دختر ژست آن را بگیرد که به حقیقت پایبند است. اما در یک موقعیت حساس نشان داد که آن چنان هم پایبند نیست. اصولش را زیر پا می گذارد. مردی که می خواهد بایست و دو دستی پدر پیر وطن را که رو به احتضار است را بچسبد. نادر اصولش را زیر پا می گذارد. کسی که همواره سعی کرده است حرف غلط را نفی کند هر کسی که گفته باشد. در برخوردش با دخترش بر سر ترجمه کلمه "گارانتی" حرف معلم را هم چون به نظرش غلط است نفی می کند. خودش در موقعیت حساس حرف غلط می زند. در دادگاه دروغ می گوید. دیگر مرد داستان نیز همچون نادر اصولش را زیر پا می گذارد. حجت که می خواهد حقش را بگیرد هم اصول مذهبی اش را زیر پا می گذارد و در سکانس آشپزخانه ی خانه اش به زنش می گوید دروغ بگوید. نادر با سکوتش انی واثعیت تلخ کتمان حقیقت و زیر پا گذاشتن اصول را تحمل می کند. حجت با خودزنی اش! مردانی که می خواهند سخت و استوار باشند دود می شوند و به هوا می روند. و این دود شدن یا در سکوت نادر تبلور می یابد و یا در خودزنی حجت که یکی از بهترین بازی های شهاب حسینی در چند سال اخیر بود، تبلور می یابد.

اما زنان داستان این گونه نیستند. زنان سخت نیستند. نمی خواهند استوار بایستند. انعطاف پذیر و در عین حال در تردیدند. تردید سیمین برای رفتن و ماندن! تردید راضیه در این که عامل اصلی مردن بچه ی در شکمش پرت شدن از پله ها بوده یا تصادف با ماشین؟ این واقعیت ها ی جاری زندگی ماست. مردان و زنان این جامعه این گونه اند و مردان خرد می شوند و زنان له می شوند. این فیلم سیاه است. چون زندگی سیاه است. این فیلم چیزی بر زندگی نمی افزاید . بلکه زوایای گوناگون زندگی را از منظر و دریچه ی نگاه کاراکتر های مختلف روایت می کند. فرهادی سیاه نمایی نمی کند. واقع نمایی می کند. اما یان زنان با هم تفاوتی هم دارند. و فرهادی با نشان دادن بسیار ریز این تفاوت با تماشاگر سخن می گوید. ان جایی که در نمایی دور از اموزشگاه زبان سیمین نشان می دهد او مغنه را از سر بر می دارد و شال می پوشد و دوربین کات می خورد روی آشپزخانه ی خانه حجت و راضیه که راضیه چادر سفید بر سر می اندازد. تفاوت آشکار است.

 

اوج فیلم اما آن جایی است که نادر و سیمین در آشپزخانه ی خانه ی خود حرف می زنند. نادر به سیمین می گوید تو داری فرار می کنی! تو ترسویی! نادر ایستاده است سیمین می رود. این کل حرف فیلم است در کنار سیگار نیمه خاموش سیمین در بالکن! سیمین نمی خواهد بایستد، سیمین می خواهد برود. سیمین کم آورده. کوتاه می آید. همان طوری که در برابر کارگرانی که برای حمل پیانو آمده بودند کوتاه آمد و پول را از کشو برداشت و به آنان داد تا جرقه فاجعه را زده باشد. بدین ترتیب فرهادی هم می‌گوید و هم نمی‌گوید. نشان می‌دهد که سیمین پول را از کشو درمی آورد، اما هوشمندانه چنان میزانسن را با عناصر محیطی مقتضی پر می کند که ذهن تماشاگر معطوف به آن ها می‌شود و دیگر نکته مزبور چندان در ذهن مخاطب باقی نمی ماند تا این که دوباره در اواخر فیلم ماجرا یادآوری می‌شود. بسیاری از کسانی که بعد از فیلم با آنان صحبت کردم این نکته را نفهمیده بودند. که پول که سر اغاز دعوا ی اصلی فیلم بود چه بلایی سرش آمد. این جا است که نشان می دهد فیلم فرهادی برای کسانی است که با دقت فیلم را نگاه می کنند. فیلم را به مثابه ی زندگی نگاه می کنند نه به مثابه ی کالایی تفریحی!

سیمین با رفتنش همان قدر مقصر است که نادر با اصرار بر ماندنش! نادر با پیراهن سیاهی که پوشیده نشان می ددهد که تنها یکی از ان هزاب دلیل و بهانه ای که برای ماندن داشت ، یعنی پدرش دیگر نیست. پدر بزرگ مرده است اما باز هم نادر جحاضر نیست برود. ایستاده است اما این بار خمیده و له شده! و این وسط تنها ترمه است که باید تاوان پس بدهد با اشک هایی که در آخر فیلم در دادگاه زمانی که بر سر دوراهی ماندن پیش پدر و رفتن با مادر گرفتار آمده و این جا است که فرهادی هوشمندانه بار دیگر انتخاب را با تماشاگر می گذارد زمانی که تماشاگر بهت زده تیتراژ پایانی فیلم را می بیند که نادر و سیمین در راهرو ی کثیف و شلوغ دادگاه! که نمادی از زندگی هر روزه ی ما است نشسته اند.

جدایی نادر از سیمین همچون سایر کارهای فرهادی ، سرتاسرظرایفی دارد که باید به آن دقت کرد. نشانه هایی که فیلم را متفاوت تر از همیشه کرده است : سی دی شجریانی که سیمین با خود می برد، سیگاری که سیمین در بالکن می‌کشد، زیپ کیف سیمین که موقع ترک خانه گیر کرده و بسته نمی شود، آنتن بشقابی‌ای که در تراس قرار گرفته است، نمازی که پدر سیمین نشسته در اتاقش می‌خواند، بند آپارتمانی واقع در بالکن، بوسه مهربانانه و پدرانه حجت به دخترش در راهروی دادگاه، دسته های پولی که نادر در اولین ملاقاتش با حجت در دست دارد ونگاه حجت به پول ها و...همه این ها فرهادی و فیلمش را متفاوت می کند.
واپسین فیلم فرهادی را می‌شود در کنار "چهارشنبه‌سوری" و "درباره‌ی الی" بخش سوم تریلوژی "تردید" یا " حقیقت گمشده در واقعیت زندگی" نامید، که این‌بار در رئالیسم خاص فرهادی تا به انتها می‌رود. فیلم مثل همیشه صرفا با اتکا به شخصیت‌پردازی، تعلیق، طراحی جزئیات، و انواع و اقسام موقعیت‌های دراماتیک تودرتو، استادانه چنان پیش می‌رود که تماشاگران را بر روی صندلی سینما در پایان فیلم میخکوب می کند. تا یک نفر بر خیزد" همیشه یک نفر باید بپا خیزد" و شروع به تشویق فرهادی بکند تا دیگران هم از شوک بیرون بیایند.

این فیلم پلی است که فرهادی بین چهارشنبه سوری و دایره زنگی و درباره الی به "شهر زیبا"یش می زند. ۳ فیلم اخیر فرهادی در مورد طبقه متوسط است و شهر زیبای فرهادی در مورد طبقات فرودست. این فیلم رابطه ی بین طبقه متوسط و طبقه فرودست را نشان می دهد. فرهادی به سنتز خود رسید. رابطه حجت و راضیه با نادر و سیمین به خوبی این وضعیت را نشان می دهد. طبقه فرودست مستاصل که خیال می کند. حقش را باید از طبقه متوسطی که خودش پا در هوا است بگیرد. حجتی که خشم طبقاتی خود را در خرد کردن شیشه پژوی ۲۰۶ نادر و سیمین متبلور می کند. شیشه های شکسته ماشین همه حرف را می زند هر چند سیمین و نادر سکوت کنند.

  
نویسنده : ناصر ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸