چشمهایت

 
چشمهایت

چشمهایت آنقدر سگ دارد

که نمی شود به راحتی از کنارشان گذشت

 

چشمهایت آنقدر نیلی اند

که موسا نیز

            دست به عصا از آن می گذشت             

چشم های تو آنقدر بی گدار به آبی نزد

که سرانجام

              چمدان بزرگ را بستم

              و چشمهایت را باز کردم...

 

عاشق دختری که یَواشکی زیبا بود 

و ناخن‌هایش را می‌جوید

وقتی که دوست داشـتنش آغوش می‌خواست. 

 دست‌های من گردنش را دور می‌زند / می‌خواهد از ممنوع او عبور کند / 

جلویش را می‌گیرند! 

- مدارک لطفا" 

به جمله‌های من دستبند می‌زنند 

به ارتکاب فعل‌های حرام متّهمند 

و ردیف اوّل این 

این دُختر 

از آن جمله است؛ 

او را در فعل‌های انجام شده سقط کرده‌ام 

و لی هرچه کردم انگشت‌هایم به او مبتلا نشود         نشد   

من پدر خوبی برای شعرهایم نبوده‌ام

لااقل بروم برای دخترم مادر خوبی پیدا بکنم

- زنی که از کنار شب به سمت آهسته می‌رفت: همسرم شد

شعری که در کوچه‌های جمعه جملگی می‌کرد: دخترم 

و آخر اینکه خودم: 

   عاشق جمله‌های لاقیدم               

               و از دختری که در فارسی همیشه مفعول است،بیزارم

با این‌همه شاعرم

    و هرچه کردم انگشت‌هایم به او مبتلا نشود         نشد!  

عنوان کتاب : عصر حجر
فروردین ۱۳۸۶
سنگ : هر یک از توده ه ای بزرگ و سخت معد نی و طبیعی که
دارا ی ساختمان صلب و املاح و عناصر معد نی یا
آتشفشا نی و یا رسو بی که جزو ساختمان پوسته جامد
زمین محسوبند. در ساختمان سنگ ها ا کثر بقایای
موجودات زنده اعصار قد یمه شر کت میکنند … سنگ ها
توده ها ی اصلی کا نی ها را بوجود می آورند .
(( فرهنگ معین، جلد دوم ))
سنگ : جسمی است سفت و سخت که در زمین و معدن و کوه به
اقسام و رنگهای مختلف وجود دارد .
(( فرهنگ عمید، جلد دوم ))
عصر حجر
۳
سنگ اول
رضا شنطیا
۴
من قبل از ا ینکه نوشتن سنگ را یاد بگیرم
پرتاب کردن ... سنگ را یاد گرفتم
ا ینکه می گو یم من
یعنی ما
من قبل از ا ین که نوشتن سنگ را
پرتاب کردن ... سنگ را
خُب ! ا ین کار را هم اگر نمی کردم
د یگر تو ی دستم
سنگ
رو ی سنگ بند نمیشد
عصر حجر
۵
هم یشه از خودم سئوال می کردم
که جنگ
از ا ین سه حر فی که دارد
چه طور ا ینهمه
توپ و تانک و تفنگ در می آورد
و ما نمی توانیم
از سه حرف سنگ
ا ین چیزها را در آور یم
بعدها خودم جواب خودم را داد
که هر چه هست
ز ی ر سر ا ین ( ( ج)) لعنتی ست !
ا ین بود که اسم خودم را
با (( سواد )) عوض کردم
با ا ین اسم احساس میکردم
چند تا سنگ
بیشتر از بقیه پاره کرده ام
وا ینهمه را به سنگ ... سنگ ... سنگ
همه اش سنگ ...
انگار ناف ما را با سنگ بر یده اند
رضا شنطیا
۶
بارها به خودم گفته ام پسر !
تورا به خدا
بیا و دست از ا ین سنگ بردار
اصلا قصه ات را با چیز د یگر ی بنا کن
سنگ که بر ای تو نان نمی شود
اما مگر میشود؟
سنگ دیگر عضو ی از بدن ما شده
ادام هی دست ماست
چه طور می شود دست از آن برداشت؟
ما که در باز یه ای ک ود ک انه مان
 که ه ی چ شباه تی به باز ی نداشت
انگشتمان را
به ش ک ل تفنگ در می آورد ی م و
به ج ای بنگ  بنگ
می گفت یم سنگ  سنگ
چه طور می توان ی م
سنگ را فراموش ک ن یم؟
عصر حجر
۷
نه ! من که ن می توانم
من از بچه گی با سنگ بزرگ شده ام
و هرجا که رفته ام
او را هم با خودم برده ام
حتا با هم به خواب رفته ا یم
و با هم خواب د یده ا ی م
من
- با ا ی ن که بچه بودم -
خوابها یم آنقدر بزرگ بود
که بر ای د یدنش
از پدر ک مک میگرفتم
پدر آنقدر بزرگ بود
که هم ی شه درخوابه ای من جا داشت
یک شب
چند سرباز
 که خودشان را بزرگ جا زده بودند
به خواب من آمدند:
رضا شنطیا
۸
من لبه ی ماه نشسته بود و
به سربازها (( شهاب  س نگ )) می زنم
آنها با تف و تفنگ
مرا
هدف می گ ی رند
و لی وق تی  لابد  می ب ی نند
ستاره ه ای من ب یشتر است
به من
احترام می گذارند
هه ! ک ه چقدر خنده دار شد ها ی د !
ک اش چند تا احتر ام هم به
شانه ه ای پدر می گذارم
تا او هم به سربازها بخندد!
نخند !
تو با ی د اونا رو ازخوابِت
ب یرون م ی کردی
عصر حجر
۹
از آن شب به بعد
پدر
مواظب خوابه ای من بود!
رضا شنطیا
۱۰
سنگدوم
عصر حجر
۱۱
بساط باز ی ما
با سنگ و زحمت جور می شد
ه ی چ ک س باز ی ما را بلد نبود
ما خودمان را گم و
گور خودمان را
گم ک رده بود یم
سربازها ه ی چ ک س نبودند
آنها سئوال ن ک رده جواب می ک ردند
باز ی ما را که ی اد می گرفتند
ما با یست سنگ ها ی مان را جمع می ک رد یم و
از آنجا می رفت یم
رضا شنطیا
۱۲
و لی ن م یدانم چه طور شد که پدر
یک دفعه تن به باز ی با سربازها داد
من می رود پشت پدر قا ی م م یشود
سرباز ی
 که اصلا باز ی سر ش نبود
نه چشم گذاشت ونه تا صد رفت
فقط با چشمهای باز باز
به پدرخیره شد خیلی
وچیزهایی گفت و
چیزهایی نشنید
که من نمی فهمیدم
( لابد از او م یخواست مرا لو بدهد )
من او را خوب می شناختم
پدرم خیره بود خیلی
و به ا ین سادگی
چشمانش را رو ی دنیا نمی بست
و به ا ین ساد گی تر
بدون چشمانش به دنیا باز نمیگشت
عصر حجر
۱۳
میخواستم خودم را
نشان به آن نشان بدهم که ...
سرباز
 همان سرباز ی که اصلا باز ی بلد نبود
دستش را
رو ی صدا یش بلند کرد که ...
یک
تازه داشت یاد می گرفت
دو
قبول نیست !
چشمها یت را هم ببند !
سه ...
تفنگ
رو ی دستِ سرباز بلند می شود
وصدا یش را
به رو ی پدر میآورد
رضا شنطیا
۱۴
پدر ترجیح می دهد
که صدا یش را در نیاورد
که بیافتد رو ی زمین و
بی حر کت مانْد
او خودش هم باز ی بلد نبود
چون که بعد از رفتن سربازها، بعد از بردن ما
هر چه صدا یش زدم
تو ی گوشش نرفت
هر چه تکانش دادم
تو ی کتَش ...
پدر اصلا بلد نبود بمیرد !
بعد از آن
تمام سنگهای پدر به ما رسید
آن روزها
(( پدرم کجاست؟ ))
پای بهشت را وسط می کشید
عصر حجر
۱۵
و ا ین که بهشت کجاست
معلوم است تو ی آسمونهاست
تو ی آسمونهاست معلوم نیست !
بهتر است باورم شود
( البته ! )
ستاره ها هم سوراخهای کفِ بهشت اند
و نور بهشت است
که از آنجا نشَت می کند
من با تمام بچه گی ام نمیپرسم
اگر بهشت در آسمان است
پس چرا پدر تو ی زمین رفت؟
زمین
کوچکتر ین اتاق خودش را
در اختیار پدر می گذارد
و مرگ
مثل دا یه ای مهربان
رضا شنطیا
۱۶
پدر را از لباسش در آورد و
به سپیدتر ین لباس خواب جهان پوشاند
پدر
بر ای همیشه
سنگ خودش را به سینه می زند
وبه خوا بی عمیقتر از
قبر
فرو رفت
پدر حتماً خوب خوابیده بود
د یگر که مجبور نبود
سرش را
از دست سر و صد ای من بگیرد
گوشها یش حتماً از خا ک پر شده بود
پدر حتما خوب خو ابیده بود!
عصر حجر
۱۷
سنگسوم
رضا شنطیا
۱۸
آن شب پدر
با دوبالی
که از کتفش در آمده بود
به خوابم آمد
من بالهای او را گرفته بودم و
در اوج رؤ یا
از خواب پر یدم
برادر بزرگم
 که از همه بیشتر به او سنگ رسیده بود
بیدار مانده بود و
سنگ ها یش را می شمرد...
عصر حجر
۱۹
لابد ا ینطور ی میخواست
به تعداد سربازها پی ببرد
.. .اما همیشه ی خدا کم می آورد
و مجبور می شد دوباره یک ... دو ... سه ...
گا هی انگشت کم می آورد
همان انگشتی که گاهی
رو ی بینی اش
هیس
میشد
اتاق پر از هیس و
دلم تنگِ پد ر بود
دست می برم تو ی حساب برادرم
و سنگر یزه هایی
که تنها سهم من از دار ایی پدر بودند را
برداشت می کنم
رضا شنطیا
۲۰
ا ین آخر ی ها
طاقه  طاقه
از طاقت پدر کم می شد
کم می شد کم تا که
طاق
شد
او که د یگر نمی توانست
سنگینی آسمان را
رو ی شانه ها یش تحمل کند
شانه خا لی نکرد و رفته
رفته
در
زمین
فرو رفت
سنگر یزه ها را می ر یزم تو ی دهانم
وبا بغضی که تو ی گلو یم گیر کرده ام
فرو خوردمشان
آب تو ی دلم تکان نخورد
عصر حجر
۲۱
تکان نخورد؟
یک لحظه چشمها یت سفید ی رفت
پاها یت از ز یر تنت
لغز ید
صد ای ر یزش سنگر یزه ها
در ته ام را شنیدم
هاه
که کشیدم
به عمق خودم پی بردم
آهِ من مرا گرفته بود و تکانم داد
پدر
صدا ی ش را از قعردره بالا کشید
که تو را را کوه هم هم نبا ید از پا پا در آورد ورد پسر پسر پسر !
حالا بغض، خودش را به چشمها یم رسانده بود
اتاق پر از خیس و
پدر تنگِ دلم بود
رضا شنطیا
۲۲
انگشتم را  مثل قلا بی
بر ای نجات سنگر ی زه ها
تو ی حلقم انداختم و
آنها را یکی  یکی
بالا آوردم
به بعضی از آنها سرفه چسبیده بود
با ا ین سنگر یزه ها
لااقل میشود
سربازهای کو کی را زد
و از کار انداخت
چشمم داشت از چشمم می افتاد
که افتاد رو ی برادرم
او هنوز سراغ خوابش نرفته بود
ک ارهرشَبش ا ین است
همه ا ینجا همینطورند:
عصر حجر
۲۳
شب تا صبح
بالا سر خوابها یشان بیدار می مانند
آنوقت صبح تا شب
تو ی خونشان غلت میزنند
تا که خوابشان ببرَد
خوابشان که میبرد
یک عده در لباس شب می آ یند
آنها را در گهواره ی عجیبی می گذارند
و برا یشان لا لایی عجیبتر ی میخوانند
عجیبتر ین لا لایی دن یا :
لا لایی اله لایی الاالله
لا لایی اله لایی الاالله
خواب که چشم مرا دور د یده بود
از چشمم رفته بود
چشم انتظارش بودم
چه د ی ر ک رده بود!
رضا شنطیا
۲۴
ب ی رون
صد ای ج ی رج ی ر ک ها
از لا ی پوست شب می آمد می آ ید می آمد
تا به پنجره بر می خورد
بعد ب ی رمق
رو ی زم ی ن
ولو می شد
ماه
مثل یک قرص نان ک پ ک زده
افتاده تو ی حوض خانه
خ یس می خورد
تا شب تمام شود
و آسمان
ک ر ک ره اش را
پا یی ن
ب ک شد
ما هی ه ای گرسنه هم ته ماه را در آورده اند!
عصر حجر
۲۵
آن شب
خواب به چشمم ن ی امد که ن ی امد
نه آن شب
که شبه ای د یگر هم ازخواب خبر ی نشد
اصلاً خواب به چشم ما ن ی امده
من هم د یگرچشمم به ه ی چ خوا بی نمی آ ید!
رضا شنطیا
۲۶
سنگچهارم
عصر حجر
۲۷
رضا شنطیا
۲۸
سنگپنجم
عصر حجر
۲۹
آسمان س ی اه بود س ی اه
مثل د ی گی که ز ی رش را
ستاره ها
روشن ک رده بودند
ماه
درست پ ای د ی گ ک ار ن می ک رد
نفتِ ستاره ها به ته می ک ش ی د
نفتِ ستاره ها به ت هتر می ک ش ید
نفتِ ستاره ها به ته ک ش ید هتر می شد
و باز ی هم ی نطور ادامه یافت
تا ا ی ن که آسمان به جوش آمد و بارش
سر رفت
رضا شنطیا
۳۰
آسمان پا ک شی ری شده بود
خروسها صد ای مزاحم شان را
از خِرخِره گرفتند و ب ی رون انداختند
شنبه صورتش را به پنجره می مال ی د
هنوز سنّم به لباس مدرسه قد نم یداد
د ی وانه ها تا د ی ر ن م یخواب یدند
ب یشتر وقت خواب
با من می گذشت
خورش ید هم د ی وانه بود
که ازدست ک وه
سربه ب یابان آسمان
گذاشته بود
روز
هر روز
از لِنگ ظهر بالا می رفت
و خودش را
به سر شب میرساند
عصر حجر
۳۱
سر شب شرط می بندم
که ه ی چ ک س نمی تواند
خورش ید را ببرَد
و اگر خورش ید
رنگ و رو ی ش را باخت
بر می گردد به دستِ زم ی ن !
هم ی نطور روزه ای سخت و سنگ ی ن را
یکی  یکی
از پ ی ش رو بر م یداشتم
پشتِ سر می گذاشتم
تا به ج ایی رس یدم
ک ه لب اس مدرسه
د ک مه ه ای آغوشش را برا ی م باز ک رد
شبه ای حالا
خروسم را ک و ک می ک ردم
بالا ی سرم می گذاشتم
و خروس خوان
ک ه خواب مرا پر می کرد
رضا شنطیا
۳۲
خودم را کم یت کان م یدادم
تا ج ای ب ی شتر ی بگ یرم
خورش یدِ ا ی ن روزها
به ش ک ل یک جوجه ت ی غی بزرگ در می آمد
و با ت ی غه ی آفتابش
رگ خوابم را می زد
خواب
مثل هم ی شه کاسه ی چش مهام را پر می ک رد
چشمم  بی اجازه ی من  آب نمی خورد نه !
دست از خم ی ازه بر نم یدارم
به خودم ت ک ان م یدهم
تا ج ای روز را بگ ی رم
که ... خورش ید داغ می ک ند
داغ که می ک ند
ه ی چ ک س  حتا پنجره هم
نمی تواند جلو ی ش را بگ ی رد
شب تو ی خم ی ازه ام دست می برَد
و رختخوابش را جمع می کند
عصر حجر
۳۳
من دست م یبرم تا خروس را ... خفه شو !
چشمم را از خواب می گ ی رم چشم بسته رو ی
باز
می گذارم
ک اسه ها رو ی صورتم بر می گردند
و مرا به خواب آلوده می ک نند
حالا که سالهاست
که ا ی ن خوابه ای بی پدر را تر ک ک رده ام
و تنب لی را به ک ل ک نار گذ اشته ام
تا که خورش ید
به ساعتش
نگاه می ک ند
چشمانم را که به اندازه ی آسمان
باز ک رده ام
پاه ای خواب رفته ام را هم
از تخت ب ی رون می کنم
با لگد می برم پ ی ش پ ای ...
رضا شنطیا
۳۴
پرده خودش را ک نار می کشد
... پنجره می گذارم
و قول م یدهم ک ه حساب ی
رو ی شان ک ار کنم
تا بر ای رفت ن
د یگر ا ین پا و آن پا ن ک نند
پنجره را به خودش که وا می گذارم
شنبه خودش را به اتاق می اندازد و
مرا پر از دلهره و
کی فم را پر از سنگ می ک ند
تا زنگ تفر ی ح
با بچه ه ایی که ندارند قسمت کنم !
عصر حجر
۳۵
ک لاس بو ی ب ی مارستان م یداد
تخته حرف ها ی ش را پ ی ش خودش نگه م یداشت
آموزگار
به حرف ه ای تخته پشت می ک ند ک ه
پنهان ک ار ی / اول ین شرط مبارزه است
پشت حرفش به قرص بود و
رو ی حرفش به من
دستم ب ی اجازه بلند شد ک ه
آقا ! قمار باز دلباخته / دس تی بر ای ندادن ندارد
سنگ هم که بود م
با ید از خجالت حتا تو ی کی ف هم
آب می شدم
اما دست
تو ی ج ی ب هم خجالت نمی ک ش ی د
خجالت ا ی نجا خوب چ ی ز ی نبود اگر بود
اما دست
تو ی ج ی ب هم دست ن می ک ش ید
رضا شنطیا
۳۶
آموزگار
پا را که رو ی
حرفش فشار ی می ک ند
مدرسه را با کلاس ها ی ش
تنها می گذارم
وخودم را
تو ی خلوت گ ی ر می آورم
سا یه ام ا ی نجا هم راحتم ... بگذار
سربازها
سا یه به سا یه مرا تعق ی ب ک رده اند
رد خورش ید را گرفته اند
وسا یه ام را با ت ی ر می زنند
ت ی ر سربازها به سنگ می خورد
وسنگ ه ای دل سنگ
خودشان را به در و د ی وار می زنند
ت ا که دست سربازها ن یافتند
عصر حجر
۳۷
مدرسه چ ی ز ز ی اد ی به یادم نداد
جز ا ی ن که توانستم
به حساب سنگ ه ایی ام را برسم
که برادرم خورد
بی آن که خدا ک ند تو ی گلو ی ش گ ی ر ن ک رد !
با ید که می روم
سنگ ه ام را با برادرم
وا ب ک نَم
وق تی برادرم را در آن حال و روز د یدم
هر چه انگشت بر ای ک مک جمع ک ردم
تا بتوانم بگو یم که (( چقدر ))
از د ی دنش خوشحال نشدم نتوانستم
نه نتوانستم
تو ی مدرسه اصلاً
ه ی چ چ ی ز به آدم یاد ن م یدهند!
رضا شنطیا
۳۸
سنگششم
عصر حجر
۳۹
(( سنگ ، سنگ تا پ یروز ی ))
دست برادر من رو ی قلب م ی هن بود
و دست د یگر او آست ین پ ی رن بود
درون ک وله ی من خون و در رگم باروت
و قلب فاجعه مشغول خون م ک یدن بود
ش بی که رعد گلوله مدام می غر ید
یگانه سنگر من در یگان ش ی ون بود
ش ی ار رو ی جنازه، خطوط خونابه
همه نشانه ای ازتا نک ه ای دشمن بود
چف یه ه ای پر از خون به رو ی خنجرها
شب یه رقص ک ف ن ه ای پاره در من بود
به ج ای خ ی مه ی آتش ستاره بر پا ک رد
ک سی که صاحب ا ی ن شانه ه ای روشن بود
q
ش بی که چشم مرا دست مرگ می پوشاند
پلا ک گمشده در جستجو ی گردن بود
رضا شنطیا
۴۰
سنگهفتم
عصر حجر
۴۱
بعد از آن همه سگ دو زدن
تنها قلماسنگِ برادرم
دستِ مرا گرفت
قلماس نگ
شب ی هِ
قلاده سگ است
و دست به دست گشته
تا به من رس یده است
قلما وبال گردن سن گی م یشود
که بی پارس و پورس
به ج ای سربازها بو ببرد
رضا شنطیا
۴۲
تمام سربازها ی دن ی ا
مثل هم بو می دهند با ید
و تمام سنگ ه ای دن ی ا
مثل هم بو می برند شا ید
ا ی نجا تمام حرف ها به سنگ
ختم م یشود
و حالا سنگ تو ی سرت بخورد
من ختم تمام ا ی ن حرف ها م
و با هم ی ن حرف ها توانسته ام
تو ی حرف سربازها بدوم
و جلو ی پا یشان سنگ ب ی اندازم
مگر ا ی ن سنگ ها
به ک ج ای سربازها بر م یخورد
که ا ی نقدر خودشان را م یگرفتند؟
می خ واستم به سرباز ی ک ه مرا
از سنگ ها یم گرفت بگو یم : ...
( قلبم انگار تو ی دهانم می زد
حرفم را با ترس قورت م یدهم )
عصر حجر
۴۳
من به راح تی می توانم
از ک نار آدمه ایی
که بی گناه سنگ شده اند بگذرم
اما چگونه می توانم
پا
رو ی سنگ ه ایی بگذ ارم
که بی گناه آدم شده اند
نه ! من آدم ن م یشوم
ا ی ن حرف ها قواره ی دهان ه ی چ ک س ن ی ست
ا ی ن حرف ها را بر ای دهان من هم ندوخته بودند
دهان مرا بر ای هم ی ن حرف ها دوخته اند
و حالا که ا ی ن حرف ها به من نمی آ ید
من بر ای چه با ید به حرف ب ی ا ی م ؟
(حرف ز ی اد ی نزن
ا ی ن حرف ها مال خودت ن ی ست
تو مال ا ی ن حرف ها ن یس تی )
رضا شنطیا
۴۴
حرف
حرف خودش بود
وحرف
بی حرف سرش ن م یشد
وق تی که سرباز ی حرف ک م ب ی اورد
برا ی ش حرف در می آورند
پس با ید از ز ی ر سنگ هم که شده
به حرف من برسد
و با آن حرف ه ای ب ی شتر ی بر ای خودش بخرد
تمام ا ی ن حرف ه ا
برسر سنگ ه ایی بود
که سرباز ب ی چاره
به جان می خر ید !
با ا ی ن که ا ی ن سنگ ها
بر ای سرباز گران تمام شده اما
گوشش به حرفِ مفتِ گنج شک ها هم بده ک ار ن ی ست
چه رسد به من که ج ی کم در نمی آ ید!
عصر حجر
۴۵
ا ی ن حرف ها را دهانم ازخودش درآورده
من با تو ه ی چ حرف ی ندارم
ا ی ن حرف آخر من ب ود اصلاً ب ی ا بگرد
حر فی ندارم ب ی ا بگرد
و اگر که د ی گر باور نمی ک ن ی چه ک ارت ک نم؟
خورده مشون اصلاً
خور ده مِ شون !
سرباز باور ک رد
و خواست هر طور ی شده آن را
از حلقومت می ک شم ب یرون
و من
با ید مج بور شوم
تا آخر ی ن نقطه اش را
بالا
ب یاورم
رضا شنطیا
۴۶
گند ی ک ه من بالا ب ی اورم حرف ندارد
پس از دهان خودم می گ ی رم و
حرف تو ی دهان پدر می گذارم
پدر
هم ی شه با ید به سربازها گفته است : (( مزدور ))
و من
بر ای ا ی ن که حرف او را
پ ی ش برده باشم
زل چشم ها یم را
ر یختم تو ی صورت سرباز و (( مزدور ک ث ی ف ! ))
عصر حجر
۴۷
بعد از چند خط س ک وت
بالا
دست سرباز را آورد پ ی ش خودش
لرز  مح ک م  مرا گرفت
و س ی ل ی خودش را به صورتم چسباند
مغزم ت ک ان خورد و
حرف ه ای گند هتر از دهانم
از دهن
افتادند
بالاخره صدا ی م چه عجب درآمد
و مثل بادباد کی
که کم ک م به آن
نخ بدهند
بالا رفت به جا یی نرس ی د بالا تر رفت
( صدا تو ب ی ار پا یی ن ... )
رضا شنطیا
۴۸
و من صدا یم را
بالا تر بردم بالاتر آنقدر بالاتر
که از ترس ا ی ن ک ه مبادا
سر نخ
از دستم در برود
مشتم را هم گره ک ردم
( صداتو ببر وگرنه ... )
چند گلوله از آسمان بالا رفت
صد ای مرا گرفت
و پا یی ن آورد
انگار که دس تی
نخ را قطع ک رده باشد
بادباد ک
دست مرا رها ک رد و صدا ی م
تو ی فضا گم شد
عصر حجر
۴۹
از دستِ سرباز عصبا نی شده بودم
و اگر ک وتاه م یآمدم
عقلم
به پاره سنگ برداشتن نمی رس ی د
د ی گر به ا ی نجام رس یده
از بس که تو ی خودم ر یخته ام
تا گوشم از ا ی ن حرف ها پر است
د یگر ه ی چ حر فی را
نمی توانم تو ی دهانم نگهدارم
د هان مرا باز می ک ند سرباز
و من
حرف ه ای سربسته ام را
به صورتِ سرباز تف ک ردم !
هم ی ن مقدار تف
به گوش تمام سربازها رس ید.
رضا شنطیا
۵۰
تف به ا ی ن شانس !
جوا نی مرا از مرا
گرفتند و به سلو لی انداختند
که سال ها با یک پنجره ی مر یض
زندگ ی ک رده بود
جوان ی
مرا
به درد سر انداخته بود
م نی که حالا
سرَم بر ای به سنگ خوردن درد می ک ند
با ید ب ی با ید
سنگ به ش کم ببندم و
دندان رو ی جگر بگذارم ک ه چی ؟
 که جوا نی  سرت ب وی قلوه سنگ م یداده!
عصر حجر
۵۱
آخر ا ین هم شد حرف؟
که جوا نی سرت بو ی قلوه سنگ م یداده
اصلاً م یداده
تو چه ک اره ای که سنگ راهم شده ای
من خودم ا ی ن شعر را
با سنگ و دندان به ا ی نجا رسانده ام
تو فقط خود کارت را خسته ک رده ای
حالا اگر بنا ست ا ی ن شعر آخرش
بو ی ج سد بگ ی رد مرا
بگذار خود ک ارت راهش را ب ک شد
برود به سمت م ی ل خودش
که د یگ ر ا ی نجا آخر خط است !
م یخواهم ک ار خودم را خودم تمام ک نم
فقط خواهش می کنم
به ا ی نجا ی ش را که نخواند ها ی اگر رس ید ی
رو ی ت را بر گردان و
حواست را پرت ک ن!
رضا شنطیا
۵۲
عصر حجر
۵۳
رضا شنطیا
۵۴
کوه با نخس ت ین سن گها آغاز می شود
و انسان با نخس تی ن درد
ما به دنیا آمد ه ا یم تا ب م ی ری م
ه یچ جا بر ای مردن بهتر از د ن یا نی ست
و ما به د ن یا آمد ه ا یم که ب م ی ری م
چه و ظ یف هی دشوا ری ست من !
تمام سن گه ای د ن یا
در کتاب من جا گرفته اند
و هر سنگ هم
سر ج ای خود نشسته است
فقط سنگ قبر است
که بی خود و بی جهت
خودش را وسط انداخت
و در ا ین شعر بی جا ماند
تخت س ین هی سواد
حاضر نبود
که سن گی ر وی آن بن ش یند و
تاجِ گل گذا ری کند!
عصر حجر
۵۵
درست لحظ ه ای که با حر فها م
دل سنگ را هم نرم کرده بودم
سنگ صبورآن من  سواد  سنگ بن ای ا ین شعر
ی کدفعه غی بش زد و
مرا
که زما نی سنگ ت وی مشتم آب می شد
پی ش چشم شما
سنگِ
ر ویِ
یخ کرد
اگر تمام سن گها را شده رو کنم
ز یر سنگ هم که رفته با شی پ یدات م ی کنم
و ا ین سنگ را هم
سر ج ای خودش م ینشانم
شما هم ... خوانند هی من !
شما هم سن گی ب ی انداز ی د ب ل که ...
اصلاً ب بی نم !
شما سواد را ن د ید ید؟!
رضا شنطیا
۵۶
سنگتمام
عصر حجر
۵۷

/ 3 نظر / 38 بازدید
دلنوشته هاي ماباهم

از جداییمان برای هر کسی گفتم حق را به من داد اما ... اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم حق که برای من تو نمی شود.....!

1 آن قدر نیامدی پاییز هم دلَ ش گرفت رنگَ ش پرید؛ زرد شد 2 با عاشقانه هام کوه را به آتش می کشم هر شب، تا راهْ گُم نکنی! 3 تو که بیایی همه ی درس هام را دوباره فووتِ آب می شوم. نه این که چشم هات تخته سیاهِ مشق هام بوده است! 4 تو، پشت پرده پنهان شده بودی و من، از هراسِ گم شدن گم شدم!

بیا زیرِ چترِ من باران بیش تر ببارد دیرتر برسیم 2 رادیو می گوید: هوای شهر آلودَه ست. بیا به هوای عاشقی برگردیم 3 امروز هم گذشت وُ نیامدی. ناشُکر نیستم فردا هم روزِ خداست! 4 کمی عقب تر بایست! دارد می کُشد زنده گی اَم را این عطرِ لعنتی! رضا کاظمی