کلاغهای سفید

تموم توانموجمع کردم وگفتم براهمیشه فراموشش میکنم

خودش روشهرش روتموم خاطراتش رو

براهمیشه ازاین شهرمیرم تادیگه نبینمش بلیط هواپیماروخریدم ولی گفتم بزار

براآخرین بارکه تواین شهرم باتاکسی برم که بیشترتواین شهرنفس بکشم

موقعی که ازتاکسی پیاده شدم نگاهم بانگاهش گره خورد

کنارم راه میرفت ولی سرد

نگاهم میکردبیروح

چرانمیتوانم ازذهنم نگاه زیبایش راپاک کنم...

انگارهزارباراورازیسته ام انگارآشناباروح من که نه یک روح بوده درکالبدتن من

انگارهزارسال درتن اوزیسته ام

اندام ظریفش زندان دل من شده ونگاه سنگینش طعم سکوت را

جرعه جرعه بامن میبلعد ...

ایکاش تنهااوبود درقلب من ...

ایکاش تنها من بودم درقلبش...

/ 3 نظر / 14 بازدید
بردیا

به سلامتی دوستانی که شادی را علتند نه شریک ، و غم را شریکند نه دلیل ! سلام ی سر بزن بین دوستت چطوریه

آشنا

زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام

من

دلم مرد می خواهد نابینا خط بریل بداند فصل به فصل تنم را بخواند بازی های ادبی ام را کشف کند دستش را بگیرم بازو به بازو دنیا را برایش تعریف کنم چشمش شوم عصایش و تمام زشتی های جهان را برای او از قلم بیاندازم خط بریل بداند فصل به فصل تنم را بخواند...