دستت را به من بده تا از آتش بگذریم.آنانکه سوختند همه تنها بودند

دستت را به من بده تا از آتش بگذریم.آنانکه سوختند همه تنها بودند «زرتشت»

چقدرامشب دلم تنگه چی کارکنم بااین جدایی بی درمان یادفرهادمهرادبخیر:

یه مردبودیه مرد...

وقتی اسفندیارمنفردزاده به مسعودکیمیایی گفت که برای خواندن ترانه ی فیلم رضاموتوری یک صدای مناسب پیداکرده شایدخودش هم فکرنمیکردنامش تاسالهابعدبانام این جوان گره بخورد.منفردزاده وشهیارقنبری - شاعرترانه - یک شب تاصبح دربالاخانه ی شرکت سینمایی پیام این ترانه راآفریده بودندونمیخواستندکه خواننده حاصل کارشان راکه اولین ترانه ی بدون قافیه ی ایران بودخراب کندتااینکه پس ازکلی جستجوفرهادمهرادجوان27ساله ایی که آنروزهابانام فرهادبلک کت دررستوران کوچینی ترانه های روز بیتلزوالویس پریسلی را می خواند.حاصل کاربرای خودکیمیایی هم باورکردنی نبودوصفحه ی ترانه ی مردتنها ترانه ی فیلم رضاموتوری باعکس جلدفرهادواسفندیارمنفردزاده به فروش بالایی رسید:باصدای بی صدا/ مث یه کوه بلند/ مث یه خواب کوتاه/ یه مردبودیه مرد/بادستای فقیر/باچشمای محروم          باپاهای خسته/ یه مردبودیه مرد/شب باتابوت سیاه/ نشست توی چشماش/ خاموش شدستاره/ افتادروی خاک

فرهادومنفردزاده تاسالها باهم کارکردندوموسیقی چندفیلم دیگررانیزجاودانه کردندجمعه برای خداحافظ رفیق امیرنادر وشبانه برای داش آکل کیمیایی.فرهادباخواندن ترانه ی کوچه هاکه اشاره داشت به واقعه ی سیاهکل دلبستگی خودرابه مبارزه نشان می دهدودرمیان مبارزان وچریکهای جوان مقبولیتی برای خوددست وپامی کندفرهادفریادزدکه:کوچه هاباریکن/ دکونابسته س/ خونه هاتاریکن/ طاقاشیکسته س/ ازصداافتاده تاروکمانچه/ مرده می برن کوچه به کوچه.... 

  دهه ی50اوج فعالیت وشهرت فرهاداست ولی درهمین سالهاآفتی که بیشترهنرمندان آن نسل رادچارکرده بودبه سراغ اوهم آمدورکودی درکارهایش بوجودمی آیداوبه کلینیک بازپروری میرودوباتلاش مددکاری مهربان موفق به ترک می شوداین مددکارمونس سالهای پایانی عمراونیزهست.جمعه همان ترانه ای است که فرهادرادرسالهای پایانی عمرحکومت پهلوی ممنوع الصدامی کند:توی قاب خیس این پنجره ها/ عکسی ازجمعه ی غمگین می بینم/ چه سیاهه به تنش رخت عزا/ توچشاش ابرای سنگین می بینم/ داره ازابرسیاه خون میچکه/ ...../ جمعه وقت رفتنه/ موسم دل کندنه/ خنجرازپشت میزنه/ اون که همراه منه....                                                                                 اماجمعه هم نمی تواندفرهادراتعطیل کنداوکه دیگراجازه ندارددرتهران بخواندبه لندن می رودوشبهالندن دریک رستوران پشت پیانو می نشیند.پس ازجمعه ی خونین17شهریوربه تهران برمی گرددوجمعه اش راباتنظیم مجددمنفردزاده بازخوانی می کند.سپس ترانه ی وحدت راباشعرسیاوش کسرائی وبازهم باآهنگسازی منفردزاده می خوانداین تراته بااستقبال زیادمبارزان اعم ازمسلمان وغیرمسلمان روبه رو می شوداین ترانه درستایش حضرت محمد(ص)سروده شده وباحدیث نبوی الملک لایبقی مع الکفرولایبقی مع الظلم آغازمی شود:والاپیامدارمحمد/ گفتی که یک دیار/ هرگزبه ظلم وجورنمی ماند/ برپاواستوار/ آنگاه تمثیل وارکشیدی عبای وحدت برسرپاکان روزگار/ والاپیامدارمحمد/ درتنگ پرتبرک آن نازنین عبا/ دیرینه ای محمد/ جاهست بیش وکم آزاده را/ که تیغ کشدبرستم

 

دهه ی 60دهه ی سکوت اوست ودردهه ی70وحدت دوباره به بازارمی آیدوآلبومهای خواب دربیداری وبرف.صدای خسته اش رادوباره فریادمی کندومردم استقبال میکنند.فرهادپس ازانقلاب 2کنسزت درایران اجراکردیکی درهتل شرق تهران(که کمتراز200نفرموفق به دیدن آن شدند)ودیگری درکیش.یکی دوکنسرت هم درخارج ازکشوراجراکردکه انتشارCDتصویری کنسرت کلن درسال1995این امکان رابه جوانها می دهدتاچهره وصدای اوراهمزمان ببینندوبشنوند.

اوحالابه بیماری هپاتیتCدست وپنجه نرم می کندحتی یکباردرسال80شایعه ی مرگش دهان به دهان درشهرمی گردد امابعدتکذیب میشودسرانجام 2ماه پیش ازمرگش به اصراریکی ازبستگان برای معالجه به فرانسه میرودودرشهرلیل ساکن می شودکه باتوجه به ازکارافتادگی کبدش تنهاراه چاره پیوندکبداست که اومخالفت می کندکه دراین هنگام شایعه می شودکه او به دلیل ناتوانی مالی ازانجام عمل پیوندکبدسربازمی زندوحتی تلویزیونهای لس آنجلس هم شروع به تبلیغ وجمع آوری کمکهای مردمی می نمایندکه البته این امرفوراتوسط خانواده ی وی تکذیب می شودخودش درپاسخ یکی ازدوستانش درباره ی عدم پذیرش انجام پیوند می گوید:راضی هستم به رضای خدا.فرهاددرپاریس به کما میرودودیگرهیچگاه بازنمی گردد.بدلیل واگیرداربودن بیماری اش پزشکان احازه ی انتقال جسدبه ایران رانمیدهندتابرخلاف وصیتش در13شهریور81درآرامگاهTHIAISپاریس دفن می شود.

 

درهرصورت این بازی روزگاراست که شخص که تاپایان عمرش برخلاف بیشتردوستان وهمکارانش درایران ماندومهاجرت نکرددرغربت به خاک سپرده می شودیادش گرامی باد.

/ 1 نظر / 371 بازدید
آشنا

دیـــروز ، همیـــن حَـوالـــی زلـــزله ای آمــد... حـالا همـه حـالـَمــ را می پـُرسند !!! بـی خـبـر از اینـ ـکـه " مــَن" بـه ایـن لـرزیـدنـهـا سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـَرده امـــ... بـه لـرزشـهای شـَدیدِ شـانه هایـَمــــ و تـَـرَکــ ــهای عمــیــقِ قــلــبــمـــ... امـّـا هنـوز " خـــوبَـــمـــ!!!