کافی شاپ...

چه قدر چای...
که ننوشیدم...

در کافه هایی که...
با تو نرفتم...
و چه نیمکتها...
که مرا کنار تو...
ندیده...
فراموش کردند

/ 1 نظر / 18 بازدید
000

قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا می‌رانند همه دیوانه و دیوانه‌ترم می‌خوانند مادر من غم‌هاست مهد و گهواره‌ی من ماتم‌هاست قاصدک دریابم ! روحم عصیان‌زده و طوفانی است آسمان نگهم بارانی است قاصدک غم دارم ! غم به اندازه‌ی سنگینی عالم دارم قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوسی عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه‌ای غوغایی قاصدک حال گریزش دارم می‌گریزم به جهانی که در آن مستی نیست پستی و مستی و بدمستی نیست می‌گریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست ..