جزیره

 

 

 

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها

 

، قامتم یه بستر نرم

...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ،

 

توی انگشتر دریا

...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!!

غصه های عاشقی رو، تو وجودم جا گذاشتی

... 

 

زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ،

همه جونم آرزو شد.

تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ،

 حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ،

از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ،

منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ،

 .

 .

 .

 .

 .

می گذره اما به سختی!

 

دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ،

 بازسراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ،

 اما تودریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ،

واسه عشق بازی موجها

، قامتم یه بستر نرم ...

/ 0 نظر / 23 بازدید