هرمیون گرنجر

کنارم نشسته بودوداشتم تماشاش میکردم هیچ چیزی قشنگترازلحظه ای نیست که سیاهی ریمل وروی ومژه های قشنگش ازاین فاصله کم تماشامیکنم،چقدردلم میخواست به من تکیه میکرد،هوس بوسیدن لباش یه لحظه تموم تنموداغ کردبی اختیاردستای قشنگشوگرفتم تاجلوموبگیره وهمش نگران بودم صدای قلبموبشنوه،دستاش سردبودوعرق کرده چرااینقدراضطراب داشت؟میترسید؟نه تاحالاترسیدنشوندیدم،تموم روزگارنوجوونیموباعشقای اون زمون برام دوباره زنده میکنه!

نمیدونه چقدرعاشقانه دوستش دارم،پای هردومون گیره نمیتونیم هیچ قدمی روبه هم برداریم،ولی دوست داشتن که ممنوع نیست،میشه دوست داشت عاشقانه،مثل عشق آدمیزادبه آدمیزاد،چندشم میشه عشق روتشبیه به دوستی خواهروبرادری کرد،ولی چاره ای هم ندارم،اگه قبول نکنم همینوهم ازم میگیره،یه لحظه فکرشیطنت آمیزچزوندن درآینده ازذهنم گذشت،کاری که من استادشم،ولی نمیدونم چرااین دفعه همه چی فرق داره،رنگ وبوی دوست داشتنش این دفعه یه جوردیگه است...

شرط بستیم،چه خوب که اگه ببرم میتونم هرچی روتوفکرم بگنجونم،تااون روزهرشب توخوابم دورتن وبدن قشنگش میپیچم دستاشومیگیرم ولبای قشنگشوذره ذره شربت جونم میکنم،عاشق شدم...دوباره عاشق شدم ونمیترسم ازاین عشق...

حداقل فایده اش اینه که این روزاقشنگترمیگذره.

قشنگتروباانگیزه تر،

ازاینکه بعدازموفقیت جلوش وایسم وبهش بگم خواسته من چیه زانوهام میلرزه...

هیچ راهی به جزموفقیت ندارم...شایدتنهاشانسم باشه.

/ 0 نظر / 32 بازدید